تاریکی مهر
تاریکی مهر
اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست...دیدنش آسان است سخت آنست نبینی اورا
جمعه 21 تیر ماه سال 1387
آخر قصه ی من نزدیکـــــــــــــــــه ....

 

خستــــم از لبخنـد اجبـــــاری
خستــم از حرفـای تکــــراری
خستــه از خــواب فرامـوشی
زندگــی  بــا وهــم بیـــــداری

 

حقیــقت پیش رومـون بـــود ولـی بـــاور نمیکردیـــم
همین امــروز روشـن هـم پی خـورشید می گردیـــم


نشـستیم روبــروی هم تــو چشمامون نگاهی نیســت
نـــــه بــــــــــا دیــــــــــــــــــدن
نـــــه بــــــــــا گــفتـــــــــــــــن
بـــــه قلـــب لحظـه راهی نیست


مــن و تــو گم شدیـم انگـار تــو این دنیــای وارونـــــه
کـه دریــا شـم پــر از حسـرت همیشــه فکر بارونــــه


سراغ عشــــق و میگیـریم تــو اشـک گریـــه ی آخـــر
تـــو دریـــــای تــرک خـورده میــون اوج خـــاکستـــر


این همه عشـــق های کـوتـــاه
این تحمل هــای طــــولانــــی
سرگــذشت بـی سرانـجــــــام
گـم شدن تـو فصل طـــوفانــی ..

 

دیگه دنیا واسه من تاریکه ..

زندگیم کوره رهی باریکه ..

آخر قصه ی من نزدیکه ..

                                    نزدیکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ..

این منم از همه جا واامانده ..

از همه مردم دنیا رانده ..

رانده و خسته و تنها مانده ..

ای خداااااااااااا !

عشق بی غم توی خونه ..

خنده های بچگونه .. 

به دلم شد آرزو ..

بازی عمرم و باختم ..

                              آخه امیدی که ساختم ..

                                                               عاقبت شد زیر و رو .. 

 

دوشنبه 12 فروردین ماه سال 1387
فکرتنهایی من

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی


تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی


و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی


تا من بر سکوت نگاه تو

 

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم


ای کاش می دانستی

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی


گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی


که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای


و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد


ای کاش می دانستی


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی


همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای


و سال ها برایش گریسته ای


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم


همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی


غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم


دوستم می داشتی


همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد


کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم


و مرا از این عذاب رها می کردی

 


ای کاش تمام اینها را می دانستی

 

 

دوستت دارم


دوست داشتن همیشه گفتن نیست


گاه سکوت است و گاه نگاه


و این درد مشترک من و توست


که گاهی نمی توانیم درچشم هم نیز نگاه کنیم


دوستت دارم


تنها ترین فکر تنهایی من

 

پنجشنبه 11 بهمن ماه سال 1386
خیلی تنهام ....

 

دیریست

که مونسم سنگ قبریست

بر دوش

راستی تو می دانی

در کدام گورستان

آسوده می توان مرد؟

 

 

 

یکشنبه 20 آبان ماه سال 1386
چرا......

عزیزترین ، مهربانترین !
در کدامین فصل مرا به فراموشی سپردی ؟
به کدامین راهزن، بار سفرمان را بخشیدی ؟
به کدامین رهگذر تازه ، مرا فروختی ؟
من؛ از فصل برگریزان نیامده بودم!
من؛ از شاخه های درختان بی برگ،
از اندوه دلتنگی یک روز
از کمین خورشید پشت ابرها نیامده بودم!

عزیزترین!
در کدامین فصل مرا به فراموشی سپردی ؟
من؛ سرما را ،
ارزش گمشده ام را ،
انتظار بی وقفه ی زمستان را پشت سر گذاشتم!
..... در خود گم شدم!.....

من تا انبوه سبز کوه ها رفتم!
رفتم تا آبی، ارغوانی....تا آن شمعدانیهای زیبای شهرک...
ترنُم شنها و سنگها ، آن ریسمان سر در گم
که به هر طرف کشیده می شد درمیان انبوهی از چشم
کنــــــار آن بیکــــران سبز ..... آبی
چقدر حسرت خوردم،
ایـــــن همه زیبایی و من، دستی خالی!
وجود تو از فرسنگها فاصله
و قلبی که تنـــها
یـــک چسب مرهمش نبود!

آوای مکرر "در دسترس نمی باشد! " آزارت داد ؟
مــــن کجا بودم ؟
غرق در حضور خـــــدا ؟
در پنــــاه جنگـــل ؟
یا در پی آن صندلی خالی ای که حضورت را تمـــنا می کرد؟

....
برگشت من!
در کمتر از یک لحظه صدای تو!
صدای قلبم!
ســــــــکوتی سنگین!
از پس این نبودن ها ، حرفهایی بود برای گفتن!
و من ، هـــــــنوز در پی آن سوال بی جواب بودم!!
عزیزترین ، مهربانترین!
در کدامین فصل مرا به فراموشی سپردی ؟؟؟!!!

 

 

دوشنبه 14 آبان ماه سال 1386

سایه های خیال توست این که مرا شب ها

با خود می برند تا مرز با تو بودن

اما من در  رویای تو روزهایم را شب می کنم.

چهارشنبه 25 مهر ماه سال 1386
خبری نیست ....

قاصدک هان چه خبر آوردی؟

از کجا ، وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی،

اما، اما......

انتظار خبری نیست مرا...

نه ز یاری و نه ز دیاری ...

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسی.

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند، دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گوید:

که دروغی تو دروغ، که فریبی تو فریب.

با توام، آی!

کجا رفتی؟

آی....

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی، طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز....

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند.

جمعه 20 مهر ماه سال 1386
خسته ام

از حال من مپرس٬ که بسیار٬ خسته ام ....

باید برم ................ 

یه جای دور ........

واسه همیشه

جمعه 13 مهر ماه سال 1386
دیگه من نیستم ......

 

من خسته ام ..!

من بی نهایت خسته ام ..!

من دیگه در این دنیا نیاز به هیچ بنی بشری ندارم ..!

من نه نیاز به دوست دارم نه قهوه نه کاغذ ..!!

من خسته ام..!

بی انتها خسته ام..!

من بد گم شده ام ..!

من تکه تکه شده ام ..!

تکه تکه پاره شده ام ..!

من ریز ریز شده ام ..!

من در این دنیا دیگر نیاز به هیچکس ندارم ..! حتی خودم ... !

کهنه شده ام ..!

رنگ باخته ام ..!

من تکه تکه شده ام ..!

من خسته ام ..!

از تکرار مدام ..

از ترس رفتن مدام ..

از ترس هیج وقت نیامدن مدام ..

از توهم خیانت مدام ..

از تزلزل عشق مدام ..!!

من خسته ام ..!

من له شدم زیر دست پا زدن های مدامم ..!

اینجا که برایتان می نویسم ته ته خط است ..!!

ته ته خط ...

من دیوانه وار خسته ام ..!!

دیگر هیچ نقطه ای نمانده که اغاز گر خطی تازه باشد ..!!

اینجا ته ته من است ...!!

 

سلام ..

 

خداحافظ.... !

سه شنبه 10 مهر ماه سال 1386
نمی تونم چیزی بگم ......

 

دلم خیلی گرفته .......

التماس دعا

چهارشنبه 4 مهر ماه سال 1386
...

چهارشنبه 28 شهریور ماه سال 1386
سکوت مرگ ....

 

من هنوز نفس میکشم ...


هنوز راه میرم ...


هنوز میتونم ببینم ...


بشنوم ...


دل مرده ام رو با خودم هر جا که میرم به دوش میکشم ...


مرگ تدریجی روحم رو که ذره ذره تاریک و تاریک تر میشه رو جلوی چشمام میبینم ...


دیگه جرقه ی سلولهای مغزم نمی تونن فاصله ی بین سطرهای خالیه کاغذ رو پر کن ...


دیگه اشکی توی چشمم نمونده که سر قبر آرزوهای مرده ام بریزم ...


دیگه برام کبریتی نمونده که باهاش برگهای خشگ غمم رو به آتیش بکشم


و با گرمای شعله اش دلمو گرم کنم ...


مدتهاست که منتظر پایان این کابوس و بیدار شدن از این خواب لعنتیم ...


کابوسی که سالهاست دارم میبینم ...


رویایی که بیدار شدن ازش به قیمت زندگی تموم میشه ...


من هنوز راه میرم ...


میبینم ...


میشنوم ...


نفس میکشم ...


ولی زنده نیستم ...


خیلی وقته مرده ام ...


خیلی وقته....


صبر کردن دردناک است.

فراموش کردن دردناک است.

ولی اینکه ندانیم باید صبر کنیم یا فراموش نماییم از هردوی آنها درد ناک تر است.

آری تنهایم ....

خیلی غمگینم....

    به امید شادی تو.  

چهارشنبه 21 شهریور ماه سال 1386
ببخش .........

 

ببخش اگه تو قصه مون

 

دو رنگ و نامرد نبودم

 

ببخش که عاشقت بودم

 

خسته و دل سرد نبودم

 

ببخش که مثل تو نشد

 

خیانتو یاد بگیرم

 

اگر که گفتم به چشات

 

بزار واسه تو بمیرم

 

ببخش اگه تو گریه هام

 

دو رنگی و ریا نبود

 

اگر که دستام مثه تو

 

با کسی آشنا نبود

 

ببخش اگه تو عشقمون

 

کم نمی زاشتم چیزی رو

 

ببخش که یادم نمی ره

 

اون روزای پاییزی رو

 

لیاقت دستای تو

 

بیشتر از این نبود عزیز

 

نه نمی خوام گریه کنی

 

برای من اشکی نریز

 

لیاقت چشمای تو

 

نگاه ِ پاک ِ من نبود

 

ببین چی ساختی از منه

 

مغرور ِ عاشق ِ حسود

 

پنجشنبه 15 شهریور ماه سال 1386
بازم اشتباه .....

اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت
اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه
پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه
پشت
اشتباه
پشت
اشتباه
پشت
اشتباه
پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه
پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت
اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت
اشتباه
پشت
اشتباه
پشت
اشتباه
پشت
اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه پشت اشتباه ...

 

 

جمعه 9 شهریور ماه سال 1386

***   غروب تنهایی  ***

کاش میدونستی که بعضی واژه ها مثل درد ، کشیدنیست نه نوشتنی !

جمعه 17 فروردین ماه سال 1386

جمعه 3 فروردین ماه سال 1386
HAPPY NOROUZ

 

کاش...
کاش می شد ما بهاری می شدیم
خیس آواز قناری می شدیم
کاش از خوبان عالم می شدیم
توبه می کردیم آدم می شدیم
کاش نامردی نصیب ما نبود
در بی دردی نصیب ما نبود
کاش چوپان دل ما عشق بود
پاسبان محمل ما عشق بود
کاش در یک شبی سبز و شگفت
عشق از ما بیعت می گرفت
    بهاررا باورکن
باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است ...
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دل تنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

 

با آرزوی 12 ماه شادی  ...52هفته خنده  ...365روز سلامتی  ...8760

 ساعت عشق  ...525600 دقیقه موفقیت ...و

 3153000 ثانیه دوستی برای تک تک شما

*******   دوستان عیدتون مبارک  *******

جمعه 11 اسفند ماه سال 1385
زندگی را بخاطر بسپاریم که بی انکه زندگی کنیم می رویم...

اگر زندگی مرگ است و مرگم زندگی

پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی

چهارشنبه 9 اسفند ماه سال 1385
تنهای تنها

سه شنبه 1 اسفند ماه سال 1385
....

 

جمعه 27 بهمن ماه سال 1385
HAPPY VALENTINE DAY

یکشنبه 22 بهمن ماه سال 1385
دلم گرفت ای هم نفس  **** پرم شکست تو این قفس


سکوت ، سرشار از ناگفته هاست ،


از حرکات ناکرده ،


اعتراف به عشق های نهان و بر زبان نیامده ،


در این سکوت حقیقت ما نهفته است ،


حقیقتِ تو

و


من........!

جمعه 13 بهمن ماه سال 1385
؟؟؟؟

راستی کسی معنی واقعی عشق رو می دونه؟

چهارشنبه 11 بهمن ماه سال 1385
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

000880.jpg

 

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

چهارشنبه 11 بهمن ماه سال 1385
....

 

اگر کسی مرا خواست ،
بگویید رفته باران‌ها را
تماشا کند .

و اگر اصرار کرد ،
بگویید برای دیدن توفان‌ها
رفته است .

و اگر باز هم سماجت کرد ،
بگویید رفته است تا دیگر
باز نگردد

جمعه 29 دی ماه سال 1385
تماشا ندارد زمین خوردن آسمان ....

 

این روزها چه در سر داری ؟ روزهای انتهای ماه ذی الحجه را چگونه می گذرانی؟ وقتی که کاروان حسینیان به سوی شهادت و میدان نبرد گام برمی دارد، تو در این دنیای پر آشوب از کدامین سپاهی؟ مبادا دنیایت تو را از حسین (ع) و یارانش، تو را از دعای خیر زینب(س)، تو را از آزاد شدن و ... دور سازد؟

بگو تا خودت بدانی، محرم دارد می آید، زود باش تصمیمت را بگیر؛ قطعه قطعه می شوی برای حسین(ع) یا زر می ستانی برای قطعه قطعه کردنِ ....

مباد بر ما که دین را سر ببریم....
 

طی شد این عمر، تو دانی به چه سان؟
امروز صبح، بعد از آن ظهر و کمی دورتر شب می شود

و باز هم همین تکرار، این روزها که بیاید چه فرقی می کنم با پیش از اینم

این ماه که بگذرد چه؟ وای اگر این محرم هم بیاید و بگذرد و گریه ای و اشکی از سر عادت، آهی و ده شب بر سر و سینه زدن و باز یادم برود آقای من فقط محرم ها به سراغم نمی آید....

همیشه ام عاشورائی باشد و هر جا که باشم کربلا